
مدت مدیدی هست که مدام دلم که میگیره،گاهی میام اینجا تا مثل سابق همه حرفای درد آلوده ام رو بریزم رو سطر سطر خزان زده ی دفتر پاییزی دلم.اما بیشتر غصه م میگیره واشکم جاری تر.آخه دیگه اینجاهم برهوت شده و دریغ از حتی یک نفر . انگار همه رخت بسته و از این شهر رفتن. بعد غصه دمار از روزگارم درمیاره که دختر غم مگه تو خودت از اینجا نرفتی به امید وادی سبز عشق؟ در جواب سوال خودم درد میپیچه تو سینه ی سنگین شده ازدرد و به خودم میگم ،چرا!!!!من خودم رفتم به هوای دنیای قشنگ اما چه کنم که سرابی بیش نبود وبه برزخی دچار شدم که نه راه پس داشتم ونه راه پیش. حالااومدم باز بنویسم در جواب همه ی نامردیها که در حقم شد.ب...
ادامه مطلب