خرید بک لینک

 دنبال واژه میگردم برای شروع.چقد کلمات حقیر شده برای بیان حرف دل.هر چه کوتاه می آیی دیوار حاشایشان بلند تر،دستشان دراز تر برای خنجر زدن و وجدانشان خواب آلوده تر،انصافها ته کشیده.هربار میگویی این بار میفهمند معنی محبت را، پنجه ی بی نمک شان تیز تر.هر بار میگویی دید و فهمید و سر عناد را رها کرد، بیشتر خودشان را به ندیدن و نفهمیدن و عناد ورزی میزنند. هر چه از جان مایه می گذاری و بنای نسیانِ هر چه بدی کرده اند در سر داری، هر دم به زور گذشته ها هنوز نگذشته  و من همانم که هستم را در چشمت فرو میکنند.

خسته از دست و پا زدن در گرداب سرسخت زندگی، توانی برای چند و چون نمانده، حناق در گلو چرک بست.غصه در دل غمباد شد،تظاهر به خوشی سرطانی شد از دروغ و ریسه زد به تمام تن و چهره.خودمان ب یاد نداریم رخ راستین مان کدام است و دروغین مان کدام؟گم شده در احساسات، اینک  شادیم در نقاب غم؟ یا غمگین پشت نقاب شادی؟ ره رفتنی را نمی رویم؟یا ره نرفتنی را راهی شده ایم؟کجای این زندگی ایستادن و رفتن را گم کرده ایم؟زمان خنده و گریه را از کف داده ایم.به آنچه که میخندیم اشکمان را جاری میسازنند به آنچه میگرییم خوشی زیر دلمان زده است میشود ساختار مان.از جان و دل مایه میگذاری جمله ی چقدر نفع کردی میشود مزد دستت، رهایش میکنی میشوی گربه ی کور.

دستش را بگیری میشوی اغفال گر، پرهیز کنی میشوی لقمه ی دیگری. سیاهی دلها مثل جلبک پیچیده در سرتاسر وجود بعضی ها که تا وجود تو را اسیر این خزه های سمّی نکنند آرام نمیگیرند.

کمی حضور و آرامش کمی وفا و قدردانی،کمی عشق و عاطفه،کمی هواخواهی و هواداری،کمی دلداری و دلدادگی،کمی بودن و ماندن.تن ها خسته از جدال،دل ها سرگردان بیقراری،ذهن ها گمراه عقل و دل،دستها در هم گره خورده از چه کنم ها،قدم ها ره گم کرده ی دیار آواره گی.سینه ها مملو از دربه دری دردها، روح همه پر از خلا احساس.

بی سرو سامانی حلقه زده در اطراف،پشیمانی از کرده ها تجربه نمیشود و حسرت نکرده ها پایان ندارد،تلخی آرزوها به کام و زمهریر خاطره ها قندیل بسته کنج خاطرمان.دستها خالی از یار و نفس ها دور از همنفس،تا چشم کار میکند جسم های تهی از زندگی و نقاب های وصله پینه شده از نقش عوض کردن.شبی از سیاهی چمبره زده بر هست و نیست،از هر دست میدهی با پشت دست تحویل میگیری.با مِهر می نگری و مُهر بر دهانت میزنند.با جان و دل پیشکش میکنی، از جان و دل سیرت میکنند.

در قهقرای بودن مجبور به نفس کشیدن، غرق در اشک و به ستوه آمده از نامردمی ها.وآنچه انسان را وا می دارد به سرکشیدن دُردِ درد زندگی، مجهولی است که دنبال معلومش عمرمان تباه شد.

چه گرفته ست دل در سیاهی شب و چه ناصبور می تپد به ناچار

برچسب: نویسنده: آوا رضاپور تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 23:03

صفحه بندی