دلتنگ - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 9:50
گاهی وقتها یادم میفته چی بودم و چی شدم.چه درد سنگینی میشینه رو دلم و چه بغض بدی چنگ میندازه بیخ گلوم. یه دختر شاد و پراحساس و پر تحرک بودم و شدم یه زن بی احساس که با خنده غریبه ست و خسته از همه چی.کی تمومم کرد و کی اینجور خط بطلان کشید رو مرز احساساتم و اینگونه سرد و بی روح شدم. دلم میخواد تنها نباش...
ناگفته - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 9:50
یکی یه جا نوشت؛همیشه جایی که باید رو دیر رسیدم، حرفی که باید رو دیر گفتم،کاری که باید رو دیر انجام دادم و ...و من تمام خودم رو مرور کردم.من همیشه به موقع رسیدم انجام دادم گفتم و مراقب بودم. مخاطبینم نفهمیدن قدر ندونستن هدر دادند و بیهوده قلمداد کردند. پس گاهی هر کاری کنی باز صفر جا خشک میکند در دستت...
باز خزان - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 9:50
امروز اول خزان است و شروع فصل هزار رنگ.این چندمین خزان است آشفته ام و چندمین خزان است که هر تکه زندگیم را در گوشه ای یخ زده چال کرده ام و گاهی بوی خاطراتش مشامم رو می آزارد. و گاهی دلِ تنگم خودآزاری میکند و ورق میزند برگ برگ خزان گرفته خاطراتی که از درخت زندگیم زیر دست و پا افتاده و با هر وزش باد سر...
دو کلام با زندگی - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 18:56
وقتی انسانها بیشتر دوستت داشتن،یعنی در اون زمان بیشتر به کارشون میای.زخمی که کاشکی ها به تنمون میزنه کاری تر از هر زخمی هست و خوب نمیشه.ای زندگی!بگو تو رو چطوری زندگی کنم؟یا خودت رو خوب بفهمون به من،یا لطفا پنجه هاتو در من فرو نکن.بیا و دست بردار از این بازی...Adblock test (Why?)
آخه چه دردی - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 13:48
دو نفر رو هيچوقت فراموش نميكنى،يكى اونكه در تو احساسى رو به وجود مياره و يكى اون كه احساسى رو در تو از بين ميبٓره..حالا فکر کن هردوی اینا یه نفر باشنAdblock test (Why?)
درد بی رنگ - تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 15:20
ای جانی که مرا از من گرفته ای! انگار در جنگلی که آتش گرفته زخم برداشته ام. من چنان لبه های تیز و بُرّنده ی پرتگاه ها هستم.جاده ها انتها ندارند. درد رنگ ندارد. و من هم درمانی ندارم جانم. من ، از من دست شسته ام.شاید هم مدتهاست که تمام شده ام. در واقع جایی هستم که بازگشت ندارد. مات و مبهوت و سردرگم...A...
- تاریخ: 1402/5/14 ساعت: 15:20
[unable to retrieve full-text content]تلخترین جمله تا اینجای بودنم: چی میخواستم چی شد...!!!!
انتخاب - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 23:03
آدم ها گاهی اونقد دلشون میگیره که ...فقط بعضی ها درد دل میکنن و زبونشون رو خسته میکنن، بعضی ها سکوت میکنن و قلبشون آتیش میگیره.بعضی ها هنوز به انتظار بارقه ی امیدی روزشون رو سیاه میکنن، بعضی ها دل و باورشون رو یک جا حبس میکنن تا دیگه فریب هیچ روزنه ای رو نخورن.بعضی ها قسم میخورن جای خالی نذارن تا به...
از من نپرسید چرا اینهمه تلخ؟ - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 23:03
 دنبال واژه میگردم برای شروع.چقد کلمات حقیر شده برای بیان حرف دل.هر چه کوتاه می آیی دیوار حاشایشان بلند تر،دستشان دراز تر برای خنجر زدن و وجدانشان خواب آلوده تر،انصافها ته کشیده.هربار میگویی این بار میفهمند معنی محبت را، پنجه ی بی نمک شان تیز تر.هر بار میگویی دید و فهمید و سر عناد را رها کرد، بیشتر ...
تقدیم به خودم - تاریخ: 1401/4/11 ساعت: 23:03
شب از نیمه گذشته ست،شب و سکوت و دامن پرستاره ی آسمان و ماه یکّه و تنها و من و اندیشه ها.در این حجم سیاه سکوت قلم در دست با سنگینی حرفهای دل بر سطر سطر کاغذ.دل در گرو خاطره ها و خاطره ها در گرو سالهای تباه شده،اما ذهن هنوز خسته نشده از ترسیم رویاها.شاید سوسویی از چنگ زدن به امید!مثلا حصاری می کشیدم ب...
گم شدن در سردرگمی - تاریخ: 1400/1/30 ساعت: 3:14
xa0ماندن، رفتن، گفتن، سکوت کردن، بغض رو بلعیدن، هق هق گریه سر دادن، محکم ایستادن ، رها کردن و زانو زدن، اعتراض کردن،عادت کردن و دم نزدن، از خشم و نفرت لبریز شدن،عشق رو فریاد زدن،باردیگر اعتمادکردن،دیگر فریب نخوردن، تکیه کردن وتمنای عشق، جبهه گرفتن و در
حرف دل - تاریخ: 1400/1/30 ساعت: 3:14
[unable to retrieve full-text content]•• و گریستم به یاد تمام رویاهایی که تا می خواستیم نوازششان کنیم پژمردند... # جان_اشتاین_بک
حسرت - تاریخ: 1399/11/20 ساعت: 0:07
دارم به فرق بین رویاهای چند سال قبل و الانم فکر میکنم. چندسال قبل روباهام مث بادکنکی بود رنگارنگ که لااقل چند روزی برام میموند و اطرافم رو رنگارنگ میکرد ،تزئین میکرد.دست کم بعد چند روز میترکید و هر تکه اش یه گوشه پخش میشد. اما الان... الان رویاهام مث حباب صابون شده،xa0بی رنگ و بی رمق.که در لحظه میپو...
ساکت شد - تاریخ: 1399/11/20 ساعت: 0:07
ساکت شد امیدم ساکت شد لجاجتم چیxa0 آرزو کردم چی پیدا کردم کو پس آن همه جسارتم؟ چنان آتشی ست این که نه آب می شناسد و نه خاک دلم به خاکستر بدل شد از سوختن در سودایت چه سکوت کنم و چه لب به سخن بگشایم xa0رفتن، سهم منxa0شد با هق هق گریه هایم
آی سهراب - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:18
آی سهراب xa0 خانه باشد طلبت xa0 دل من سخت گرفته است بگو xa0 شانه دوست کجاست؟! xa0
... - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:18
رفتنـت را خیالـى نیسـت xa0 فقـط مانـده امچگونـه در چشمـانـى بـه آن زلالـى xa0 جـا داده بـودے xa0 xa0 آن همـه دروغ راxa0... xa0 xa0
سکوت وغم - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:18
دل اسیر رگباری از حرفهای نزده. امروز گفتی یک دقیقه حرف نزن،کاش یادت بود که من اینک روزها وروزهاست که در مرگ انسانیت تو xa0 سکوت xa0کرده ام و سکوتم تلخ وزجر آور تمام قلب وروحم را تسخیر کرده و زهر به کامم ر
حکایت تکراری - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:18
گویند زخم xa0که کهنه شود یا خوب میxa0شود یا دیگر دردش فراموش می شود. من مانده ام وزخمی که نه کهنه میشود ونه خوب،هرروز زخمی تازه بر دلم وروحم زده میشود تا مبادا بی درد شب را صبح وصبحم را شب کنم. تنهایی ریش
وباز شعر - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:18
xa0 با درد نبودنش که خو میکردمxa0 با دیده تر به جاده رو میکردمxa0 xa0 می آمد و خنجری به قلبم میزد xa0 میرفت و دوباره من رفو میکردم xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0#نیمایوشیج
خستگی ها - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 13:18
از تمام ادعاهایم جا زدم.از زیبایی های لایتناهی، من تباهی ها را به گردن آویختم. در عجبم از لعبت بازی دلها،چگونه میشود سیر نشد از هرزگیها؟چگونه میتوان عشق خانه را گذاشت وکوچه ها را گز کرد برای مثلا دل؟چ