من مانده ام وزخمی که نه کهنه میشود ونه خوب،هرروز زخمی تازه بر دلم وروحم زده میشود
تا مبادا بی درد شب را صبح وصبحم را شب کنم.
تنهایی ریشه زده در تمام وجودم و اندوه چمباتمه زده در درونم. وناچاری چمبری زده برسر راهم.
هربار با چهره ای رنگ زده وبَزَک کرده به استقبال شریکی میروم که دزد قافله بود وشریک
شیطان.
تنهایی تنها حاصلم شد از دریوزگی عشق،وسربر گریبانی تنها مقاومتم،
وتنها دلخوشیم نفس های بریده بریده ام،که شنیدم شاکر نفس هایم باشم تا غضب خدا دامنگیرم نشود.
تیری که درسینه دردش جانکاه است ، به وقت گوشزد وتکرار سخنان بسیار دلنشین از،طعنه ها واهانتهای یار دیرین و ویرانه ی امروز .وهمان درد نشانه ی وجود من واحساس من است.
بغضهای ترکیده وفرو خورده که اولی رمق از چشمم میگیرد و نفسم،ودومی،رمق از زانوهایم میگیرد وبازهم نفسم.
عشق را یافتم ،پنداشته بودم.اما هرچی بیشتر وپیشتر قدم برداشتم سرابی خیس اما برهوت حاصلم شد که خیسی آن از اشکهایم بود وبرهوتش از سخنانی که به یکباره مرا از عرش عشق به فرش خاک رساند و به سخاوتمندانه ی نیشتر هایش جای زخم نخورده بر روح ودلم نگذاشته.
الهی ، من که چشمم را شستم وجور دیگر دیدم ،باز هم شوری اشک شد دسترنج و خیانت تنها منظره ی دیده گانم.
من شفق را دوست داشتم ،اما اینک ساعتها پس از طلوع خورشیدهم هوس گشودن چشمایم راندارم.من عاشق غروب زیبای خورشیدت بودم اما اینک هرغروبت سنگینی تمام کائنات را بر دوشم هموار میکند.من صدای آب وفاخته چنان به وجدم می آورد که شعرها وشورها می سرودم اینک اما بهت زده فقط میشنوم مینگرم ومیگریم.
چه دشوار قدم گذاشتم با قدمهایش ودست دردستانش.اما به نیمه نرسیده رفیق رفت وهنوز راه بسیار است.دل رفت و جاده به انتها نرسید.من ماندم ودنیا دنیا قدمهای نرفته و برزخ برزخ های مانده بر جانم.چرا ها واگر هاوامّاها،من ماندم واشک های بی پروا و نوشته های پنهانی .من ماندم ودردهای ناسور والتیام نیافته،من ماندم ودرد دل های بی محابا و سرزنش شدنها،من ماندم با گلایه های بی انتها وشماتت های بیشمار.
دل بیچاره ام،اینک که سوختی،آنچنان که آتش درونت جهنم را به آتش کشید،وچنان دلسرد شدی از یار ودلدادگی ،آنچنان که زمهریر یخ بست از سردی دلت،کاش بیاموزی که بعدسوختن خاکسترهایت را چنان زیر خروارها مدفون کنی که دست باد وباران به آن نرسد تامبادا رایحه اش باز بپیچد در اطرافت ویا ته مانده هایش جاری شود در مزارت.
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور