گاهی وقتها یادم میفته چی بودم و چی شدم.چه درد سنگینی میشینه رو دلم و چه بغض بدی چنگ میندازه بیخ گلوم. یه دختر شاد و پراحساس و پر تحرک بودم و شدم یه زن بی احساس که با خنده غریبه ست و خسته از همه چی.کی تمومم کرد و کی اینجور خط بطلان کشید رو مرز احساساتم و اینگونه سرد و بی روح شدم. دلم میخواد تنها نباشم اما از همه چیز و همه کس فرار میکنم و به تنهایی پناه میبرم.ته
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
یکی یه جا نوشت؛همیشه جایی که باید رو دیر رسیدم، حرفی که باید رو دیر گفتم،کاری که باید رو دیر انجام دادم و ...و من تمام خودم رو مرور کردم.من همیشه به موقع رسیدم انجام دادم گفتم و مراقب بودم. مخاطبینم نفهمیدن قدر ندونستن هدر دادند و بیهوده قلمداد کردند. پس گاهی هر کاری کنی باز صفر جا خشک میکند در دستت و هیچ در قلبت و پوچ در ذهنت و یک حس ورم سنگین و بزرگ در سرت. و
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
امروز اول خزان است و شروع فصل هزار رنگ.این چندمین خزان است آشفته ام و چندمین خزان است که هر تکه زندگیم را در گوشه ای یخ زده چال کرده ام و گاهی بوی خاطراتش مشامم رو می آزارد. و گاهی دلِ تنگم خودآزاری میکند و ورق میزند برگ برگ خزان گرفته خاطراتی که از درخت زندگیم زیر دست و پا افتاده و با هر وزش باد سردی این برگهای خاطره غوطه ور میشود در ذهنم و مقابل چشمانم و غبار
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
وقتی انسانها بیشتر دوستت داشتن،یعنی در اون زمان بیشتر به کارشون میای.
زخمی که کاشکی ها به تنمون میزنه کاری تر از هر زخمی هست و خوب نمیشه.
ای زندگی!
بگو تو رو چطوری زندگی کنم؟
یا خودت رو خوب بفهمون به من،یا لطفا پنجه هاتو در من فرو نکن.بیا و دست بردار از این بازی...
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
ای جانی که مرا از من گرفته ای! انگار در جنگلی که آتش گرفته زخم برداشته ام. من چنان لبه های تیز و بُرّنده ی پرتگاه ها هستم.
جاده ها انتها ندارند. درد رنگ ندارد. و من هم درمانی ندارم جانم.
من ، از من دست شسته ام.شاید هم مدتهاست که تمام شده ام. در واقع جایی هستم که بازگشت ندارد. مات و مبهوت و سردرگم...
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
تلخترین جمله تا اینجای بودنم: چی میخواستم چی شد...!!!!
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
دارم به فرق بین رویاهای چند سال قبل و الانم فکر میکنم.
چندسال قبل روباهام مث بادکنکی بود رنگارنگ که لااقل چند روزی برام میموند و اطرافم رو رنگارنگ میکرد ،تزئین میکرد.دست کم بعد چند روز میترکید و هر تکه اش یه گوشه پخش میشد.
اما الان...
الان رویاهام مث حباب صابون شده، بی رنگ و بی رمق.که در لحظه میپوکه و دریغ از دمی خاطره و یاد.نه رنگی، نه رد پایی، ونه حتی صدایی...!!!
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
ساکت شد امیدم
ساکت شد لجاجتم
چی آرزو کردم
چی پیدا کردم
کو پس آن همه جسارتم؟
چنان آتشی ست این
که نه آب می شناسد و نه خاک
دلم به خاکستر بدل شد
از سوختن در سودایت
چه سکوت کنم و چه لب به سخن بگشایم
رفتن، سهم من شد با هق هق گریه هایم
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
خانه باشد طلبت
دل من سخت گرفته است بگو
شانه دوست کجاست؟!
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور