معتقدم اینکه با آرزوهای دیگری بازی کردن و انکار وعده ی امید به زندگی که به کسی میدی و باعث دلبستگی طرف میشی ظلم بزرگیه.اما اینکه هربار باز امیدشو برگردونی وبه اوج اعتماد و تکیه کردن ببریش و تو اوج اعتماد ودلبستگی دوباره وچند باره ،باز هم از صبح تاشب و از شب تا صبح برا دروغ گفتن و فریب دادن همه تلاشتو بکنی....
دیگه از ظلم گذشته ؛دیگه آخر نامردی و ....کلمه ای ، واژه ای که تحمل اینهه اهانت و خیانت و نامردی رو به دوش بکشه پیدا نمیکنم.
دلم سنگینتر از همه ی کره ی خاکی،چشمام بجای همه چشمه های خشک شده پر از اشک،دستام یخ تر از هر زمهریر؛اما دلم داغتر از هر کوره ی داغ که همه ی قلبمو میسوزونه.
من در تمنای یه مشت صداقت من در تلاش یه دل صاف و عاشق،من بی تب و تاب یک لحظه زندگی بی رنگ و بدون دغل و فریب.....و هر بار تو اوج سادگی بدترین رکب هارو من و حماقت من خوردیم.
معطل اینم شاید صدبار همین بلا رو سرم آورده اما هربار همون قدر دردم اومده که بار اول.
هربار گفتم دیگه عادت کردم اینبار دردم نمیاد اما هربار همون نیشتر وهمون زخم ناسور و همون ضجه ی درد همه ی وجودمو همه ایمان واعتقادمو به زندگی و نامردمانش و خدای بالا سرشون که ادعا میکنه جواب ظلم با من ،رو سرم آوار میشه.
هر بار خوندم تو نیکی میکن و...انداختنم توی دجله وخفه م کردن
هربار گفتم از هر دست بدی....با همون دست مث پتک کوبیدن تو جسمم و روحم و سرم.
هر بار گفتن خدا جوابشو میده ....خدا چواب ناله های منو نداده چه رسد به جواب ظلم اون.
هر بار گفتم مثبت ببینم و فکر و ذهنمو از زنگار پاک کنم.....با منفی ها چشممو در آوردن و گذاشتن کف دست فکر وذهنم که تا فرق سرم سوخته.
خدایا به چه اسمی و چه زبونی دردمو بگم تا بفهمی مخلوقات آدم نمایت زیر قسم اسم خودت و کتابت و مقدساتت و کاِِئناتت با روح و دل ساده هایی احمق و بیکینه ای مث من مث موم بازی میکنن.کجای این دنیای کثیف نشستی و نظاره گری و فقط سنگینی عدالت رو گذاشتی رو دوش ساده ترین و صادقترین مخلوقاتت و همدست آدمای نامردت زندگی رو رنگ دروغ و دغل و فریب زشت و کثیف کردی.
چقد بهت پناه آوردم و؟ و چقدر خودمو به تو سپردم ؟ و چقدر ازت کمک و راه نجات تمنا کردم؟پس کجایی؟؟؟
نه جای رفتن نه سرای موندن.خسته ام خسته از دروغها و فریبها .و درد آورتر از همه فهمیدن این دغل ها و رو کردن و باز هم مجرم و متهم شدن و ناسزا شنیدن من.
خدایا تو که نشنیدی و ندیدی ،خدایا یک زن تنها تکیه هاهش گفتی مردزندگیش.کو مرد و کو مردستان؟
دستی از اینهمه دست ؛مردی از اینهمه مرد
فاتح قلعه نشد ؛نه به تدبیر و نه زور
یعنی شد اما به اسارت گرفت و تو سیاهچال دروغها و فریب ها وخیانت واهانتها نفسم رو برید و زمین گیرم کرد.نه پای رفتن نه جای تکیه نه سنگ صبور و نه محرم درد دل.مات و حیران این زمان مزخرف و گریبانگیر رو تحمل تا به کی؟
نه مجال اعتراض نه رخصت فریاد ....خدایا بریدم. یه جسم تو خالی که هرچی دروغ و خیانت چسبیده به وجودم و سنگینم کرده اما تو فضای خالی از هوا تو یه خلاءزجر آور دارم ذره ذره جون می کنم اما نمیتونم جون بدم.
خدایا هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟