یکبار فقط یکبار دستی از مهر برسرم ودلم.اما دریغ از نگاهی گرم.رنگ به رخسار دلم زرد شد واندرون قلبم خونین از زخم .زخمی که از پهلو وازپشت و دردآورتر ازهمه از رودر رو خوردم.وهربار از عشقی که شیفته ام بود و...
جان برلب واشک در چشم بین خارزار بی نهایت،به هر شاخه ای دست بردم تیغش زخمم زد ودرد زهرآلودش تا عمق وجودم چنان تیر میکشد که توصیف نمیشود.
دلم سوخت هر زمان شیرین زبانی یار را برای اغیار شنیدم وزخم زبانش را چون پتک که برسر دل غافلم فرود آمد را دیدم.
دلتنگم از نسیان عشق دیروز که چون سرطانی همه نگاه وزبان ودستش را درهم پیچیده و هر تلاشی برای یادآوریش آب در هاون ومیخ بر سنگ میشود.
درباور زود باورم نمیگنجد ،آنهمه را فقط در خواب دیدم و تمام سینه چاکی ها از گرمای تب تندش بودو عادت به دروغ.
بارها نیشتر میزند و چه روزها وشب ها که رنجم میدهد وبعد یکروز درآغوش میکشد ومیگوید تمام شد.اما نمیداند که هنوز زخم بامن است ودردش در وجودم.
هربارباورم را بازیچه کرد ورفت و من دل کندم وبار دیگرآمد ومن باز دل دادم وباز هم...
خسته و وامانده .نه نای رفتن نه جای ماندن.زن بودنم را نفرین میکنم و اینهمه سربه هوا بودنم را،که سرگرم بادبادک گول زنک عشق شدم و گور ژرف او را که برای چال کردن هر دلی که تور زد را ندیدم.وآنقدر مست حرفهای افسونگر و پر رنگ ولعابش شدم که حتی گور کنده شده را تخت سعادت دیدم وخود پا گذاشتن ومسکن گزیدم.درسرم هوای رفتن از هرچه دنیا نام هست وآسوده آرمیدن.
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور