خرید بک لینک
از تمام ادعاهایم جا زدم.از زیبایی های لایتناهی، من تباهی ها را به گردن آویختم.

در عجبم از لعبت بازی دلها،چگونه میشود سیر نشد از هرزگیها؟چگونه میتوان عشق خانه را گذاشت وکوچه ها را گز کرد برای مثلا دل؟چگونه میتوان خدا را ندید و تعداد شکسته های دلی که شکستیم را ندانیم ونشمریم ونبینیم؟

مگر میشود از بین صداقت و نجابت ،غرق در کثافت تا خرخره ،غرق منجلابی از بی سروپایی دل ونگاه شد؟چشم را با چه میشویند که چنین کدر میشود برای نزدیک، ودوردستها را مدام زیر نظر دارند،یا قدمی دست یار دستش نباشد وفرسخها با اغیار بی اعتبار زیرپا میگذارند.!

مگر میشود دل که با ذره ای محبت رام میکند هرزه ترینها را ،رام نشود با عظیم ترین محبت دلی وفا دار؟

این چنین سردرگمی چگونه نوشتند سر در پیشانی نگون بخت من،وچنین احساس بی پایان چگونه نصیب من شد اما دریغ از محتوایش که هرگز عشق را در آن نیافتم.

هر زمان همه احساس پاک را در آسیاب دل یار ریختم وبه نسیمی، بادی،طوفانی همه حصول دستم به باد رفت وخروار خروار کیسه شد ودر خانه ی دیگری بوی نانش پیچید.

من ماندم ودستهای بی نمک اما تنها وبی یاورم و دل پر کینه وغرور پر از شکسته ام و چشم پر خونم از ناعهدی ها.

رنگ به رخسار ندارم وآینه ها زنگار گرفته از آب دیده ام و هربار قبل من اشک میبارد از دل خونبارم.دیده را بشویم دل خون میبارد.دل را بشویم مغز خسته وره گم کرده ام خاطره میبارد وآرام نمیگیرد.دلم خنکای سردی میخواهد برای تمام ذهنم تا چنین داغ فوران نکند و دستی سرد میخواهد بر آتش دلم تا خاکستر کند شعله های خشم خیانت را ،و نگاهی مهربان برای بستن دیده ام از دنیای سیاه وخاکستری تا بلکه سفیدی مرگ آرامم کند.

جان خسته ،ذهنم آتش جوشان،روحم سردوسرگردان.دلم ناامید و قدمهایم ناتوان از رفتن.واما جای ماندنم چاه عمیقی که هربار زیرپایم خالی تر میشود.اما سماجتم که هم با مرگ لج کرده ام وهم با زندگی درمانده ترم کرده ،آن هم داستانیست بس تلخ تر.دیگران سوختند مرا ومن خاکسترهایش را هم زیر ورو میکنم تا وقتی زنده ام بسوزم اما نمیمیرم.

برچسب: نویسنده: آوا رضاپور تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 13:18

صفحه بندی