امروز گفتی یک دقیقه حرف نزن،کاش یادت بود که من اینک روزها وروزهاست که در مرگ انسانیت تو سکوت کرده ام و سکوتم تلخ وزجر آور تمام قلب وروحم را تسخیر کرده و زهر به کامم ریخته که هرروزم را بالا میاورم .
هر روز زندگی،رستاخیزی شده از هجوم نامهربانی ها . غم چون ساقه ای از پیچک تمام دیواره های قلبم را ریسه کشیده و هر کلمه چون امیدی که به سخره گرفته شده بر دفتر دلنوشته هایم زبانه میگیرد .اما چنان آتش سردیست که یخ میزند جسم بی روح و تهی از زندگیم
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور