ماندن، رفتن، گفتن، سکوت کردن، بغض رو بلعیدن، هق هق گریه سر دادن، محکم ایستادن ، رها کردن و زانو زدن، اعتراض کردن،عادت کردن و دم نزدن، از خشم و نفرت لبریز 1،عشق رو فریاد زدن،باردیگر اعتمادکردن،دیگر فریب نخوردن، تکیه کردن وتمنای عشق، جبهه گرفتن و در خود فرو رفتن،و.....
چقدر 1!چقدر بلاتکلیفی!چقدر چه کنم هاو چه نکنم هااا!!!
غرق در افکاریم و افکارمان غرق چه کنم ها و ندانم ها.
خسته از ادامه، اما جای ماندن تنگ،ناچار از ادامه اما جایی نیست برای رفتن.دلتنگ و مغمون و بهت زده، خیره به فراسوی ناکجا آباد ذهنمان.سردر گریبان و بی رمق،گویی پایانی نیست بر دلتنگیها،لحظه ها ساعتها و روزها از پی هم میروند و آنچه در دست ما می ماند یک مشت حسرت و افسوس و غمباد است.
گاهی خود را به بی عاری میزنیم اما آنقد مضحک است که بهترین بازیگر هم باشی از پسش برنمی آیی.ویا حس حقارت مجبورت میکند دست از بازیگری برداری. یا مضحک بودنش به خنده وادارت میکند و از حس حقارت که چرا به این روز افتادم اشکت را سرازیر میکند.در هر حال نقابت کنار رفته و دستت رو شده.و دلت و افکارت رسوا.
گاهی می اندیشی که اگر چُنین نمیکردی چِنین نمیشد اما آنقد دلیل و برهان برایت چیده میشود که میبینی آن زمان چاره جز چنان نداشتی و اینچنین شدنش دست تو نبود و فکر میکنیم این اندیشه آرام میکند دل پر تلاطم و وحشت زده ما را ،اما دریغ و صد افسوس که صورت مسئله را هر طور طرح کنند نتیجه ای که برایمان رقم زده اند همان بهت و سرگردانی و ناچاری بیش نیست و تو دستت کوتاه و خرمایی دگر بر نخیل نیست.
هر چه به در و دیوار بکوبی برای راهی دیگر، جبران مافات یا دست کم عادت کردن و کمتر درد کشیدن،اما تنها عایدی از اینهمه دست و پا زدن فقط زخم های تازه، نمک بر زخم های کهنه، خسته تر از همیشه،درمانده تر و ناامیدتر،کم می آوری از تقلا کردن...
فکر میکنیم از دریچه ای نو، باری دیگر، جور دیگر،با شیوه ای متفاوت، بلکه بشود تا کرد کمر این ابرقدرت سرنوشت نام را.مثل نفری دیگر که با زخم های چرک زده کهنه خودت، یعنی نفری بی رحم تر، مکانی دیگر که با خاطرات متعفن گذشته ات، یعنی مکانی ویرانه تر، زمانی دیگر که با تجربه های تلخ قبل، یعنی زمانی دلگیرتر،زندگی جدید با نمایی تازه که با رنج ها وعقده هاو بغض های فرو خورده، یعنی دنیایی وانفساتر و زندگی بی جان و بی هیجان تر.افکاری دیگر که با ذات چموش و خو گرفته به غریزه خارج از اختیارت، یعنی زجر و ضجه و نفرت از نقش بازی کردنت و وادادگی ات در برابر تمام چمچارهایی که زمین و زمان برایت رقم زده.
سرت را گرم کن به کار،به سرگرمی به گردش و هر مسخره بازی که میگویند میتوان دو روز عمر را بیخیال گذراند،اما نمیگویند شب که سر بالین که میگذاریم و تمام هم و غم ها از نوک انگشتان سرازیر میشود و هر چه به سر و گردن نزدیکتر همچون بهمن بزرگتر و بزرگتر شده و به سر که میرسد کوهی از فکر و درد هجوم می آورد به مغز کوچک و در هم پیچیده از درد و گیجی، و تا صبح مگر میشود آرمید و آسود؟؟!! شاید خوابید اما صبح با باری از سنگینی افکار دیشب باز تویی و یک دنیا افکار اندوه زده....!!!
وای که گم اندر گم سردرگم....
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور