شب از نیمه گذشته ست،شب و سکوت و دامن پرستاره ی آسمان و ماه یکّه و تنها و من و اندیشه ها.
در این حجم سیاه سکوت قلم در دست با سنگینی حرفهای دل بر سطر سطر کاغذ.دل در گرو خاطره ها و خاطره ها در گرو سالهای تباه شده،اما ذهن هنوز خسته نشده از ترسیم رویاها.شاید سوسویی از چنگ زدن به امید!
مثلا حصاری می کشیدم به دور کلبه ام، به دور از هیاهوی هر آنچه می شناختم.حصاری که سپیدارها زنجیروار حریمی ساخته اند به دورش و پیچک های سبز که تنیده در تنه ی حصار.نیلوفرهایی که ریسه زده لابه لای پیچک ها.سکوت شب و زمزمه ی ترانه ای که سالها کمین کرده در کنج حنجره ات و هر بار وِرد زبانت شد و بغض چنگ می اندازد در گلو.آه ...بگذریم بیخیال...
حال تصور کن درخت بید مجنون باشد و سر انگشت نسیمی که آشفته می کند گیسوان درخت بید را،همهمه ی گنجشکهایی که سرمست از بی خبری انچه بر سر دنیا می آید.دفتری که روی نیمکتی به زیر همان بید مجنون برگهایش نیم ورقی می خورد با رقص نسیم و باز آرام می گیرد دلی پر از حرفهایی که سالها تلمبار کرده ای در هر ورق سپیدش.و گاهی که دلت رنگ پریده می شود و در تلاطم دلتنگی اسیر و نای تپیدن ندارد، دفترت را ورق میزنی و می خوانی آنچه نوشته ای.گاهی جملاتت آنقدر سهمگین و زهرآلود هستند که خودت به درد آن لحظه که قلم را لغزانده ای از فرط تنهایی، تیر می کشد قلبت و اشک از زه کمان چشمانت در می رود و روان بر پهنای صورتت.
آخ که چه حالی دارد باران ببارد آن هنگام و اشک هایت را نم باران بشوید و هق هق گریه هایت در صدای رعد آسمان گم شود.
گاهی حرفها تنیده و پیچیده و تابیده در خط به خط دفتر دلت و گاه آمیخته در صفحه زنگار گرفته ی ذهنت.
بگذار رویا ببرد کمی دور دست تر.آنجا که عشق در دلت به امتداد دریا بود به بلندای صخره های سربه فلک کشیده ی کوه یا به خیسی باران که بی محابا سرازیر شده از دل ابر دلگیر.یا آنجا که عشق در هر نفسی از ترنم باد،خیس شده از باران.آخ که چه حالی دارد وقتی خیس شدن از باران ابر دلگیر پاییزسرد،یک خاطره رقم بزند و خیس شدن از دیدار حسرت بار دو ابر ره گم کرده در آسمان گرم تابستان،یعنی جدال آفتاب و باران هُرم خاطره ای دیگر گوشه کند در کنج یاد و دلت.وقتی که آفتاب پهن است و باران مهمانش می شود و تو و دست و نگاهت غرق در خاطره ای که نمیدانستی خاطرش ، روزی مرور خواهد شد به روی پرده ی صحنه ای که زندگیت را نمایش خواهد داد.
اینک، شب باشد و تو کنار دریایی که پل می زند تو را به موج های آمیخته در نور پلانکتون ها و دریا غرق نور آنها و تو غرق افکار خود.بعد،طلوع خورشید گره بزند تو را به امتداد ساحل و دریا و بوی نم و ماسه و صدف که دور می کند تو را از افکار پریشان شب.
اما...
چشمت را باز کن و تلنگری بزن بر عاطفه ی زمان و اینک و اکنون را بنگر. و صحنه ی به هم ریخته از تمام بودن ها و ماندن ها و دوام آوردن هایت.و یک سال دیگر را تکاندن و چپاندن در صندوقچه ی عمرت که غم پیر شدن و سفید شدن گیسوانت در مرگ دلت و روحت، هجمه زده بر تنت. و چقدر خسته...
عاطفه ! چقدر خسته ای خسته....
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور