آدم ها گاهی اونقد دلشون میگیره که ...
فقط بعضی ها درد دل میکنن و زبونشون رو خسته میکنن، بعضی ها سکوت میکنن و قلبشون آتیش میگیره.
بعضی ها هنوز به انتظار بارقه ی امیدی روزشون رو سیاه میکنن، بعضی ها دل و باورشون رو یک جا حبس میکنن تا دیگه فریب هیچ روزنه ای رو نخورن.
بعضی ها قسم میخورن جای خالی نذارن تا بهش فکر نکنن،بعضی ها سنگ به دل میبندن و راه دل رو گِل میگیرن.
یه سری زود فراموش میکنن و یه شانس دیگه به خوشون میدن،یه سری هم با هر حرفی و حرکتی مشابه،یاد اون تلخی میفتن و ترس تکرار رنج نمیذاره یه قدم بردارن.
یه عده بار دیگه از لذتهایی که نچشیده میچشه تا مث تجربه قبلی سرشون کلاه نره و حسرت به دل نمونن، یه عده تمام لذتهای چشیده و حسرتهای نچشیده روچال میکنن تا دوباره احمق نشن یا برا نیاز سبک نشن.
حالا اگر بگن کدوم بهتره؟میگم نمیدونم از فرصتهای جدید استفاده کردن و هر روز رو با پیش آمدهای جدید زندگی کردن حتی به قیمت تکرار شکست؟ یا از گذشته تجربه کسب کردن و از ترس درگیر تکرار شکست نشدن به قیمت راکد موندن و محروم از فرصت دوباره.
سرگردان بین عقل و دل،بین عشق و منطق،بین تجربه و فرصت،بین زندگی با رهایی وشکستن ها،یا گذران حیات با محصور شدن در تنهایی و بی درد و ودرگیری؟
پرسه در حوالی خود راکد اما به دور از،از هم پاشیدن حضور؟یا شناور در جریان جاری زندگی و جمع کردن شکسته های غرور و دل؟
دست و پا زدن بین اینهمه تضاد،و انسانی که فرصتش کم و شاید و بایدهایش بی انتها!
دردی در دل و اینهمه مکافات....
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور