ای جانی که مرا از من گرفته ای! انگار در جنگلی که آتش گرفته زخم برداشته ام. من چنان لبه های تیز و بُرّنده ی پرتگاه ها هستم.
جاده ها انتها ندارند. درد رنگ ندارد. و من هم درمانی ندارم جانم.
من ، از من دست شسته ام.شاید هم مدتهاست که تمام شده ام. در واقع جایی هستم که بازگشت ندارد. مات و مبهوت و سردرگم...
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور