
امروز اول خزان است و شروع فصل هزار رنگ.
این چندمین خزان است آشفته ام و چندمین خزان است که هر تکه زندگیم را در گوشه ای یخ زده چال کرده ام و گاهی بوی خاطراتش مشامم رو می آزارد. و گاهی دلِ تنگم خودآزاری میکند و ورق میزند برگ برگ خزان گرفته خاطراتی که از درخت زندگیم زیر دست و پا افتاده و با هر وزش باد سردی این برگهای خاطره غوطه ور میشود در ذهنم و مقابل چشمانم و غبار غم گرفته اش حنجره بغض گرفته ام را آزار می دهد و اشک را بر گونه هایم جاری.
و چه سخت است خلوتی نیست برای های های گریه هایت. و به ناچار فقط باید پنهان کنی درد درونت را که به سخره نگیرند اهل اطرافت یا انرژی منفی را انگ نزنند بر پیشانیت. و چقدر سخت است درد دل هایت حتی سرریز شده و باید همه شان را دوباره و دوباره سر بکشی و گره گره با چاشنی بغضت از گلویت سُر دهی در درونت. و تمام تار و پودت را ببافی با آشفتگی ها و پریشانیهایت.
و جملهی تلخ و گس: چه میخواستم و چه شد ؟ باز رخنه می کند در تمام روزنه های مغزم و چقدر دلم درد می کند و چقدر مغزم درد میکند.
پاییز جان خزانت مبارک.
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور