
گاهی وقتها یادم میفته چی بودم و چی شدم.چه درد سنگینی میشینه رو دلم و چه بغض بدی چنگ میندازه بیخ گلوم. یه دختر شاد و پراحساس و پر تحرک بودم و شدم یه زن بی احساس که با خنده غریبه ست و خسته از همه چی.
کی تمومم کرد و کی اینجور خط بطلان کشید رو مرز احساساتم و اینگونه سرد و بی روح شدم. دلم میخواد تنها نباشم اما از همه چیز و همه کس فرار میکنم و به تنهایی پناه میبرم.ته بغضم ساعتها اشک خوابیده که یا وقتشو ندارم یا خلوتش رو ندارم و یا مقاوت میکنم که نشکنم.چرا آدما که زخم هات رو میبینن و میشنون، یا لاقید رد میشن و میرن. یا میان دیوار تنهاییت رو پنجه میندازن بهش و خراش میزنن رو دلت و باز رویاهاتو خیس باران میکنن و بیصدا نیومده راهشونو میکشن و میرن؟؟؟؟چقدر حرف تو دلم تلمبار شده از خیلی وقت پیش.
وچقد دلم تنگ شده برای بودنها، رفتن ها شدن ها، و ماندن ها.
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور