اما بیشتر غصه م میگیره واشکم جاری تر.آخه دیگه اینجاهم برهوت شده و دریغ از حتی یک نفر .
انگار همه رخت بسته و از این شهر رفتن.
بعد غصه دمار از روزگارم درمیاره که دختر غم مگه تو خودت از اینجا نرفتی به
امید وادی سبز عشق؟
در جواب سوال خودم درد میپیچه تو سینه ی سنگین شده ازدرد و به خودم میگم ،چرا!!!!من خودم رفتم به هوای دنیای قشنگ اما چه کنم که سرابی بیش نبود وبه برزخی دچار شدم که نه راه پس داشتم ونه راه پیش.
حالااومدم باز بنویسم در جواب همه ی نامردیها که در حقم شد.به اسم همدم وهم.... فقط سر پر دردم شد و جز خفت وملامت و یاس و شکست وخردشدن غرورم وهرچه در دل و سر داشتم.
حالا من چه کنم با این همه تنهایی؟؟؟!!!!
درد آورترین جمله تو زندگی اینه که بین زمین وهوا بمونی سردرگم وسردر گریبان زیر لبت ،تو سرت هی بگی ،من چی میخواستم وچی شد؟؟؟؟چرا همه چی برعکس اونهمه قشنگی شد؟؟؟؟منی که اینهمه تجربه داشتم وعاقلانه فکرامو کرده بودم ،چرا گند از آب دراومد؟؟؟من که چیززیادی نخواستم فقط یه آلونک کوچیک که زیر سقفش عشق باشه و دیوارش پر از اعتماد و ستونش وفاداری وهواش صداقت و شور وشوق ومحبت.
اما چرا چیزی که به عقلم نرسید به سرم اومد،اونم اینهمه کثیف و پرفریب؟؟؟؟؟
خسته م.خسته از اینهمه تلاش برا بهتر شدن اما هرچی من جون کندم ،بدترشد و سخت تر.
دیگه خسته شدم ،دیگه فقط تماشا میکنم،اما ازتماشا هم خسته ام هم کلافه .
دریغا که ....
برچسب: دریغا,
نویسنده: آوا رضاپور