یا اگرشد چون وچندش را پرسیدند وشماتت کردند ورفتند.
همیشه هرجا نازی بود خریده ام ونیازها را برآورده ام ودریغ از ناز ونوازشی بر دل وروحم.
هرجا خواسته اند بر بالینشان بودم وتنها یاور کنار بالینم اشکم بود وناله هایم.
زن همین بس که کودکی وجوانی و خانه اش را اسطوره ای همراه باشد.هرگز نتوانستم اسطوره های زندگیم را زیبا یادکنم.
اما تنها تورا در هرزمان ومکانی ناله کردم وضجه زده ام.یا سپاس گفته ام.
شنیده ای ؟دیده ای؟گاهی جواب گرفته ام وگاهی نبودی. من دیرآمده ام یا تو فرصت نداشتی؟
من زیاد خواستم یا تو لایق ندانستی؟
میشود گاهی بیایی پایین وبه زبان خودم نه عربی٬روبروی خودم ٬نه کلماتت روبرویم که یا میفهمم یا ثقیل است ومن نفهم.
میشود بیایی وزبان بگشایی و من جواب دهم؟با خودت بی واسطه حرف بزنم وحرفهایت را بشنوم؟میشود بیایی پایین کنارم دستانم را بگیری بگویی بی واسطه خودم آمدم ٬نه وسیله نه واسطه نه شیطان ونه فرشته٬نه شرو نه خیر را برایم بفرستی که بفهمم خوبم یا بد؟هستی یا قهری؟
میشود بدون نماز ونیاز بدون کلام وکتاب٬بدون سفیر وسفر٬بدون هرچه وسیله و واسطه٬خودت ٬خود خدایت بیایی پایین وکنارم بنشینی وسر بر پاهایت آنقدر گریه کنم تا بمیرم یا بلند شوم؟
میشود خود خودت ٬خود خدایت بیایی پایین ودستهایم رابگیری و حرفهایم را چشم در چشمت بگویم وتو درماندگی از این عالم کثیف وآدمهای نانجیبت را در نگاهم ووجودم ببینی ؟
میشود بیایی ودوباره راه رفتن را یادم دهی وخودت با زبان وباصدایت بگویی کجای دنیایت شرف ومردی هنوز هست بدون مخلوط ناخالصی انسانیت وبا صدایت خودت درگوشم زمزمه کنی که هستم غصه نخور.
میشود بشنوی صدایم را که به زبان مادریم میخواهم باتو حرف بزنم وبه زبان مادریم که خلقم کردی بامن سخن بگویی.من عربی نمیدانم ایماء نمیفهمم٬اشاره حالیم نیست٬ سخن یکطرفه دوست ندارم.میخوام وقتی باتو سخن میگویم صدایت درگوشم به زبان خودم بپیچد که دختر من هستم .عدالتی هست .
خدایا هربار گناه کردم تقاصش را گرفته ای توبه کردم ونیکی .اما آنها که ظلم کرده اند و ناامیدم را چه آسان خوشبختشان کردی ..خدایا بیا پایین ودستم را خودت بگیر ودرگوشم خودت زمزمه کن که هرروز یادم باشد که هستی خواهی بود.
خدایا دنیایت کثیف شده هرکه زرش بیش ٬زورش بیشترو ظلمش وافرتر.
هرجا حساب کتابت را کردم ومهربان ودلسوز شدم٬سوختم وآتشم زدند وهیچ نگفتی.
هرجا اعتمادکردم به اسم قسمی که نام تودرآن بود٬باورم را سوزاندند.ودلم را پاره پاره کردند.
میشود بیایی یا دستم رابگیری وببری ٬یا دستشان را بگیری وببری .
انسانهایت نه به خودی نه به دیگری ٬نه به کوچک نه بزرگ٬نه ساده ونه پر خط وخال رحم نمیکنند.هرکه اسمت را گرو گذاشت زخمش کاری تربود.
دروغهایشان به کنار ٬سوگندهایشان ویرانمان کرد.
میشود بیایی واز تنهایی درآیم؟؟
برچسب: خودت,
نویسنده: آوا رضاپور