برای هر دوی ما، گریه میکنند این باران های نازنین
امیدم کم شد زمان ها میگذرد،جدایی ارباب وبرده هایش عاشقان
دستانت درمشتم پژمرد،یک پرنده زخمی ترسیده بود
ازترس عشق پایان یافته،پر پر زد ورفت
راهت باز خواستم بگویم،گلویم گره خورده،حرفهایم گم...
بار دیگر تاعمر دارم کسی را دوست نخواهم داشت،
چون که دراین تن دلم گم شده
ازبهشتهای سفید،پایین می آیند ملائک
توراحفظ خواهند کرد آنها،دعاها وآرزوها
من هم در غربت دور این عشق،پراکنده می شوم هرروز در حسرت تو
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور