خرید بک لینک

مث یه مترسک تو یه باغ حیرون جا خوش کردم .نه پای رفتن دارم نه بال پروازی برام مونده.

دلم از زمین وزمان دلگیره،اما از دست خودم ودلم خون به دلم شده.

اسیر زمین خشکی شدم که وعده ی بهشتش هواییم کرد و....

حالا مث یه مترسک باید کلاغهای بی محل همه تنمو زخمی کنن و بی صدا فقط تماشا کنم.

مقابل نگاه مات و پرحسرتم دروغ خیانت ،ظلم و بی مهری،توهین واهانت رو میبینم ونای دم زدن یا حق اعتراض ندارم.یا سکوت ویا شکنجه روحی و اهانت.

توی دنیای کثیف خیانت و اهانت دست وپنجه نرم میکنم و پشت کوهی از کاه خودمو سرپا نگه داشتم تا مبادا گنجشکی که کنارم لونه کرده بی خونه نشه.

اما چقد سخته ببینی و نتونی دم بزنی .یا اگر دم زدی بشکنن تمام بود ونبود غرور و دلت رو....

خدایا چه خوب تماشاگر شدی و محو نمایش تلخ و بی رحم بنده گان نمک نشناس و بازیگر نما.یادت رفته حساب وکتابت رو؟گم کردی چوب بی صداتو؟یا پوسیده دار مکافاتت؟نکنه زنگ زده خشم وغضبت علیه ظلم به مظلومت؟یا نکنه من آخرین متهم گناهکارت بودم باقی همه مردان نکونام و بهشتی؟خدایا سکوتت رو میبینم و نگاه ساکتت به بی مهری هارو.

دلم عجیب گرفته.میشه بیای پایین ودستمو بگیری؟ با ببر با خودت یا برس به داد دل پر خونم.

برچسب: نقشم,مترسک, نویسنده: آوا رضاپور تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 18:16

صفحه بندی